دفترچه شخصی
یه رد پا که میبینی دوستداری چند قدمی باش همراه شی
ماکنار همدیگریم و دلتنگ یکدیگر،غرور نابجایی میان ماست ،صداقت کم رنگ شده نمیدانم. میخواهم دستانت را بگیرم در حالیکه به تو نیاز دارم، اما قادر به بیان نیازم نیستم، چیزی درونم را تسخیر کرده ،در خود مانده ام صدایم محبوس است ، میخواهم تو را فریاد کنم اما در جایی که کسی مرا نبیند، صدایم را نشنود نمیخواهم به خاطر شرم کوتاه بیایم ،باید فریاد کنم گریه کنم میخواهم بگویم شایدآرام شوم، شاید آنچه مرا عذاب میدهد را برای آبادانی دیگری ویران کنم ، باید درونم را شخم زنم.. دل بوجود خدا گواه میده وایمان از این طریق بدست میاد...خیلی وقتا دلم میخواد چیزی رو بگم،اما نمیشه،نمیتونم و...و همین اونقدر منو پشیمون میکنه که احساس عجیبی بهم دست میده و به خودم میگم خاک بر اون سرت...،از فشار پشیمونی نمیدونم دارم از درون آتیش میگیرم یا احساس شدید ندامته...؟ اما یه چیز رو خوب احساس میکنم که ، اونچه از طرف خدا در اختیار ماست برای ماست و باید از اون به خوبی استفاده کنیم،جایگاه حرفمون اونجاست که به خودمون میلرزیم ،اونجا که تمنایی داریم ،اونجا که خدا با ما قرار داره،این سرا دل ماست حرف دل همون آهنگ واقعیه زندگیه ما باید زندگی کنیم.، ما زنده ایم . ..........
وقتی به زندگی وتکرار روزا و هفته و ماها و سالا فکر میکنم یاد قرقره میفتم ...هه.. سالهایی که میگذرند مثه یه بازی دومینو هستند...یکی از هر سالا رو سال بعدی تاثیر میذارن.. و خوشبخت کسیه که جفت شیش تو زندگی بیاره ............ اما....................................................اما.......................................................اما خودمونو میکشیم تا به هر وسیله ای بگیم عاشقی به به وچهچه..میگیم من عاشقم.. اما همین که درخونه رومیزنه.. یاکلاس میزاریم و میگیم بی کلاسیه اگه این باشه یا اون نباشه اگه بگیم یا نگیم اگه و ... بهترین چیز ابراز احساس صادقانه است و بدترین چیز سوء استفاده از این ابراز احساسه... البته اعتقاد دارم ابراز احساس لطفش به این نیس که مثه مگس در گوش کسی ویزویز کرد خیلی سنگین و رنگین تا احترام آدم از دست نره... ........ رها .......... دوست دارم تو را نظاره کنم زیر پایت پر از ستاره کنم. گر بگویند نازنینت کیست دوست دارم به تو اشاره کنم.. با تو الفبای عشق را آمو ختم. ندای قلب عاشقم را به گوش همه رساندم. به تو و کلبه عشقمان بالیدم. تو همه گمشده ام شدی. حال که این چنین شیفته تو هستم باش تا در کنارت آرامش یابم. شانه هایت را برای با تو بودن. دوست دارم ... مدتی است خو گرفته ام با نوشته هایت با عکسهایت روی صفحه ی سیاه با شروع تو با نوشته هایی اگرچه اندک اما پر از احساس که فقط من و خودت درک کردیم حرفهایم را درون سینه ات نوشتم تو تنها رازدار نوشته هایم بودی رهگذران چه آنانی که ماندند کاش نگاه شرم آلود مشکت را جرعه ای آب بودم تا دل شکسته سبویت را سیراب می کردم شاید بتوانم کویر خشکیده لبانت را بوسه باران کنم کاش میان صورت غبار آلود آسمان ظهر آن روز مرغکی بودم تا با منقار کوچکم سنگ های نفرت را به صورتهای سیاهشان ... روی طاقچه چسبیده به دیوار چهره ی آینه را سالهاست مه خاکی گرفته سالهاست دستی به ملاقاتش نیامده عهدی میان آینه و دیوار بسته شده عنکبوت کوچک خانه ساخته دستان پیر دیوار پینه بسته انگشتانش ترک خورده شال نیمه بافته را ... فکر می کنی فراموش کرده ام اما چه می دانی که من سراغ چشمانت را هر شب از سیاهی شب می گیرم روی پر ابر با ماه و ستاره به نیایش می نشینم گاه و بی گاه میان تیله ی اشکانم خاطراتم را ورق می زنم هر شب یک نقاشی جدید از تو به روی کاه گلهای ذهنم ... شاگردی از استادش پرسيد: " عشق چست"؟ استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی...شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: " چه آوردی؟ " و شاگرد با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم. استاد گفت: " عشق يعنی همين". خیلی وقت بود که بهت فکر نکرده بودم از وقتی رفتی ذهنمو از خاطراتت پاک کردم هیچوقت نتونستم رو در روت احساسمو بهت بگم همیشه دلم می خواست از طریق وبم حرفامو احساساتمو بهت بگم اما چه حیف که نمی فهمیدی شاید من بلد نبودم خوب بیانشون کنم من ... ........ رها ......... ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


دوست. هرشب به کنار من تو می مانی و غم. هر روز فقط مرا تو می خوانی و غم. من قصه ی نا تمام دردم ای دوست. پایان مرا فقط تو می دانی و بس. مطمئن باش وبرو. ضربه ات کاری بود. دل من سخت شکست. و چه زشت به من و سادگیم خندیدی. به من وعشقی پاک ...



ادامه مطلب


