تبليغاتX
دفترچه شخصی

دفترچه شخصی

یه رد پا که میبینی دوستداری چند قدمی باش همراه شی

در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم كلاس پنجم دبستان وارد كلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت كه همه آنها را به يك اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امكان نداشت. مخصوصاً اين كه پسر كوچكى در رديف جلوى كلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد كه خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش آموز همين كلاس بود. هميشه لباس هاى كثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه كرد.
امسال كه دوباره تدى در كلاس پنجم حضور مي يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال هاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند كمكش كند.
معلّم كلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تكاليفش را خيلى خوب انجام مي دهد و رفتار خوبى دارد. "رضايت كامل".
معلّم كلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همكلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان ناپذير مادرش كه در خانه بسترى است دچار مشكل روحى است.
معلّم كلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن مي كند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نكند او به زودى با مشكل روبرو خواهد شد.
معلّم كلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها كرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمي دهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در كلاس خوابش مي برد.
خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشكل او پى برد و از اين كه دير به فكر افتاده بود خود را نكوهش كرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچه ها همه در كاغذ كادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه تدى كه داخل يك كاغذ معمولى و به شكل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هديه ها را سركلاس باز كرد. وقتى بسته تدى را باز كرد يك دستبند كهنه كه چند نگينش افتاده بود و يك شيشه عطر كه سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. اين امر باعث خنده بچه هاى كلاس شد، امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع كرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند كرد. سپس آن را همانجا به دست كرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر كرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را مي داديد.
خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه كرد. از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در كنار تدريس خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم، به آموزش "زندگي" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ويژه اى نيز به تدى مي كرد.
پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق مي كرد او هم سريعتر پاسخ مي داد. به سرعت او يكى از با هوش ترين بچه هاى كلاس شد و خانم تامپسون با وجودى كه به دروغ گفته بود كه همه را به يك اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترين دانش آموزش شده بود.
يكسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت كرد كه در آن نوشته بود شما بهترين معلّمى هستيد كه من در عمرم داشته ام.
شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد. او نوشته بود كه دبيرستان را تمام كرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود كه شما همچنان بهترين معلمى هستيد كه در تمام عمرم داشته ام.
چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت كرد كه در آن تدى نوشته بود با وجودى كه روزگار سختى داشته است امّا دانشكده را رها نكرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصيل مي شود. باز هم تأكيد كرده بود كه خانم تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است.
چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامه اى ديگر رسيد. اين بار تدى توضيح داده بود كه پس از دريافت ليسانس تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين كار را كرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب كرده بود. امّا اين بار، نام تدى در پايان نامه كمى طولاني تر شده بود: دكتر تئودور استودارد.
ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه ديگرى رسيد. تدى در اين نامه گفته بود كه با دخترى آشنا شده و مي خواهند با هم ازدواج كنند. او توضيح داده بود كه پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش كرده بود اگر موافقت كند در مراسم عروسى در كليسا، در محلى كه معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته مي شود بنشيند. خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چكار كرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگين ها به دست كرد و علاوه بر آن، يك شيشه از همان عطرى كه تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد.
تدى وقتى در كليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از اين كه به من اعتماد كرديد از شما متشكرم. به خاطر اين كه باعث شديد من احساس كنم كه آدم مهمى هستم از شما متشكرم. و از همه بالاتر به خاطر اين كه به من نشان داديد كه مي توانم تغيير كنم از شما متشكرم.
خانم تامپسون كه اشك در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه مي كنى. اين تو بودى كه به من آموختى كه مي توانم تغيير كنم. من قبل از آن روزى كه تو بيرون مدرسه با من صحبت كردى، بلد نبودم چگونه تدريس كنم...

بد نيست بدانيد كه تدى استودارد هم اكنون در دانشگاه آيوا يك استاد برجسته پزشكى است و بخش سرطان دانشكده پزشكى اين دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است !
همين امروز گرمابخش قلب يك نفر شويد... وجود فرشته ها را باور داشته باشيد
و مطمئن باشيد كه محبت شما به خودتان باز خواهد گشت...


روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت : او می آید و با من راز ونیاز خواهد کرد ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را میشنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سرانجام گنجشگ روی شاخه ای از درخت دنیا، نشست . فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشگ غمگین و افسرده بود ولی باز هم هیچ گفت ! اما خدا لب به سخن گشود :" با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست "؟ گنجشگ گفت : لانه کوچکی داشتم آرامگاه خسته گیهایم بود و سرناه بی کسی ام . تو همان را هم از من گرفتی . این توفان سهمگین وبی موقع چه بود ؟و سنگینی بغض راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر افکندند . خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود ، خواب بودی، باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند آنگاه تو از کمین مار پر گشودی . گنجشگ،خیره درخدایی خدا ، مانده بود. خدا گفت :و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم وتو ندانسته به دشمنی ام برخاستی .اشک در دیدگان گنجشگ نشسته بود ؛ ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت ، گویی حسی عجیب وجودش را دگرگون می کرد . های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد........


اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم... اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم... اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم... اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم.
وقتي كه بچه بودم هر شب دعا ميكردم كه خدا يك دوچرخه به من بدهد. بعد فهميدم كه اينطوري فايده ندارد. پس يك دوچرخه دزديدم و دعا كردم كه خدا مرا ببخش.
هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است!
... نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن
دکتر شريعتي

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 11:38 توسط جمشید | |

 

0000

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

000

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 0:19 توسط جمشید | |
                                        تولد حضرت محمد مبارک   

 

                                  mobarake

 

پادشاه دانا

   روزگاری در شهر دوردستی پادشاهی حکومت می کرد که هم توانا بود و هم دانا. مردمان از توانایی اش می ترسیدند و به سبب دانایی اش دوستش داشتند. در میان این شهر چاهی بود که آب سرد و زلالی داشت و همه مردم شهر از آن می نوشیدند، حتی پادشاه و درباریانش؛ زیرا که چاه دیگری نبود.

   یک شب هنگامی که همه در خواب بودند، جادوگری وارد شهرشد و هفت قطره از مایع شگفتی در چاه ریختی و گفت :" از این ساعت به بعد هر که از این آب بنوشد دیوانه می شود."

بامداد فردا همه ساکنان شهر، به جز پادشاه و وزیرش، از چاه آب نوشیدند و دیوانه شدند، چنان که جادوگر گفته بود.

   آن روز مردمان در کوچه های باریک و در بازارها کاری نداشتند جز اینکه با هم نجوا کنند "پادشاه ما دیوانه است. پادشاه ما و وزیرش عقلشان را از دست داده اند. یقین است که ما نمی توانیم به حکومت پادشاه دیوانه تن در دهیم. باید او را سرنگون کینم."

   آن شب پادشاه فرمود تا یک جام زرین از آب چاه پر کنند. وفتی که جام را آوردند، از آن نوشید و به وزیرش داد تا او هم بنوشد.

   از آن شهر دور دست غریو شادمانی برخاست، زیرا که پادشاه و وزیرش عقل شان را بازیافته بودند.!


...................

دو قفس

 در باغ پدرم دو قفس هست، در یکی شیری ست که بردگان پدرم از نینوا آورده اند؛در دیگری گنجشکی بی آواز. هر روز سحرگاهان گنجشک به شیر میگوید:"بامدادت خوش، ای برادر زندانی!"
                            

جبران خلیل جبران

 

 

 

 

           خداوند به هر پرنده‌ای دانه‌ای می‌دهد، ولی آن را داخل لانه‌اش نمی‌اندازد...

وقتی این جمله زیبا رو خوندم عمیق به فکر فرو رفتم که خیلی از چیزایی که میخواستم رو خدا بهم داده اما من دنبالش نرفتم ..همسری که میتونستم داشته باشم..بچه هایی که الان از سر و کولم بالا برن...55

خیلی ها ...  میدونن اگه  دنبال هر چی که دوست داشتن مثه عشقشون زندگیشون  ...میرفتن  الان هر مطلبی رو که مینوشتن دم از لذت دما دم از زندگی میزدن،من خودم خیلی چیزا میخواستم که دنبالشون نرفتم همش منتظر بودم  منتظر اینکه یه جوری بشه که خودش درست بشه ..اما نشد و من افسوس روزای از دس رفته رو میخورم...8داشتن خیلی چیزا که میشه تجسمشون کرد..   

 

777

نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 0:31 توسط جمشید | |
                 

                                                                                                     5

                               10 

ماکنار همدیگریم و دلتنگ یکدیگر،غرور نابجایی میان ماست ،صداقت کم رنگ شده نمیدانم. میخواهم دستانت را بگیرم در حالیکه به تو نیاز دارم، اما قادر به بیان نیازم نیستم، چیزی درونم را تسخیر کرده  ،در خود مانده ام صدایم محبوس است ، میخواهم تو را فریاد کنم  اما در جایی که کسی مرا نبیند،  صدایم را نشنود نمیخواهم به خاطر شرم کوتاه بیایم  ،باید فریاد کنم  گریه کنم میخواهم بگویم شایدآرام شوم، شاید آنچه مرا عذاب میدهد را برای آبادانی دیگری ویران کنم ، باید درونم را شخم زنم..

                                                

 103

                                      44

دل بوجود خدا گواه میده وایمان از این طریق بدست میاد...خیلی وقتا دلم میخواد چیزی رو بگم،اما نمیشه،نمیتونم و...و همین اونقدر منو پشیمون میکنه که احساس عجیبی بهم دست میده و به خودم میگم خاک بر اون سرت...،از فشار پشیمونی نمیدونم دارم از درون آتیش میگیرم یا احساس شدید ندامته...؟ اما یه چیز رو خوب احساس  میکنم که ، اونچه از طرف خدا در اختیار ماست برای ماست و باید از اون به خوبی استفاده کنیم،جایگاه حرفمون اونجاست که به خودمون میلرزیم ،اونجا که تمنایی داریم ،اونجا که خدا با ما قرار داره،این سرا دل ماست حرف دل همون آهنگ واقعیه زندگیه ما باید زندگی کنیم.، ما زنده ایم .

 

                                                              ..........

                                                 

 203204

 وقتی به زندگی وتکرار روزا و هفته و ماها و سالا فکر میکنم یاد قرقره میفتم ...هه..

 سالهایی که میگذرند مثه یه بازی دومینو هستند...یکی از هر سالا رو سال بعدی تاثیر میذارن.. و  خوشبخت کسیه که جفت شیش تو زندگی بیاره

 

 

                                           202

 

                                              

                                                              ............

                                                                 

                                        205

 

    اما....................................................اما.......................................................اما

     خودمونو میکشیم تا به هر وسیله ای بگیم عاشقی به به وچهچه..میگیم من عاشقم.. اما همین  که درخونه رومیزنه.. یاکلاس  میزاریم و میگیم بی کلاسیه اگه این باشه یا اون نباشه اگه بگیم یا نگیم اگه و ...   بهترین چیز ابراز احساس صادقانه است و بدترین چیز سوء استفاده از این ابراز احساسه... 

                                    ee

 البته اعتقاد دارم ابراز احساس لطفش به این نیس که مثه مگس  در گوش کسی ویزویز کرد خیلی سنگین و رنگین تا احترام آدم از دست نره...

                                      

 

 

                                                       ........   رها   ..........

 raha

 

 

دوست دارم تو را نظاره کنم زیر پایت پر از ستاره کنم. گر بگویند نازنینت کیست دوست دارم به تو اشاره کنم..

 

تا که بودیم نبودیم کسی. کشت ما را غم بی همنفسی. تا که رفتیم همه یار شدند. خفته ایم و همه بیدار شدند. قدر آیینه بدانیم چو هست. نه در آن وقت که اقبال شکست. وقتی فریاد زدی. دوستت دارم. داد زدم بلند تر بگو نمی شنوم. اما. وقتی آهسته تر گفتی ...
 
 

با تو الفبای عشق را آمو ختم. ندای قلب عاشقم را به گوش همه رساندم. به تو و کلبه عشقمان بالیدم. تو همه گمشده ام شدی. حال که این چنین شیفته تو هستم باش تا در کنارت آرامش یابم. شانه هایت را برای با تو بودن. دوست دارم ...


 دوست. هرشب به کنار من تو می مانی و غم. هر روز فقط مرا تو می خوانی و غم. من قصه ی نا تمام دردم ای دوست. پایان مرا فقط تو می دانی و بس. مطمئن باش وبرو. ضربه ات کاری بود. دل من سخت شکست. و چه زشت به من و سادگیم خندیدی. به من وعشقی پاک ...

raha

پرنده دلم باز میان سینه ام به تکاپو افتاده باز می خواهد با بال شکسته بی پر و آواز پرواز کند اما کسی نیست به او بگوید یادآوری کند ”زهی خیال باطل را“ با همین خیال باطل زنده است کسی نمی داند که امیدش تنها همین امیدهای واهی است ...
 

مدتی است خو گرفته ام با نوشته هایت با عکسهایت روی صفحه ی سیاه با شروع تو با نوشته هایی اگرچه اندک اما پر از احساس که فقط من و خودت درک کردیم حرفهایم را درون سینه ات نوشتم تو تنها رازدار نوشته هایم بودی رهگذران چه آنانی که ماندند 

 

کاش نگاه شرم آلود مشکت را جرعه ای آب بودم تا دل شکسته سبویت را سیراب می کردم شاید بتوانم کویر خشکیده لبانت را بوسه باران کنم کاش میان صورت غبار آلود آسمان ظهر آن روز مرغکی بودم تا با منقار کوچکم سنگ های نفرت را به صورتهای سیاهشان ...

                            

چندی است برای نگاه منتظر دفترم جوابی ندارم مدتی است لانه ی پراحساس پرنده ی ذوقم تهی است مدتی است میان دفتر خاطراتم کلمه ای نجنبیده میان خلوتم گاهی ... ترنمی ... نوشته ای ... هک نشده مدتی است به روی سینه ی غبار آلود کاشی های چشمانم ...
 
 

 روی طاقچه چسبیده به دیوار چهره ی آینه را سالهاست مه خاکی گرفته سالهاست دستی به ملاقاتش نیامده عهدی میان آینه و دیوار بسته شده عنکبوت کوچک خانه ساخته دستان پیر دیوار پینه بسته انگشتانش ترک خورده شال نیمه بافته را ...

 

فکر می کنی فراموش کرده ام اما چه می دانی که من سراغ چشمانت را هر شب از سیاهی شب می گیرم روی پر ابر با ماه و ستاره به نیایش می نشینم گاه و بی گاه میان تیله ی اشکانم خاطراتم را ورق می زنم هر شب یک نقاشی جدید از تو به روی کاه گلهای ذهنم ...

 r

                     

زیر گنبد کبود جز من و خدا کسی نبود روزگار رو به راه بود هیچ چیز نه سفید و نه سیاه بود با وجود این مثل اینکه چیزی اشتباه بود زیر گنبد کبود بازی خدا نیمه کاره مانده بود واژه ای نبود و هیچ کس شعری از خدا نخوانده بود ...

      

شاگردی از استادش پرسيد: " عشق چست"؟

 استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی...شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: " چه آوردی؟ " و شاگرد با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم.  استاد گفت:    " عشق يعنی همين".

 gandomzar

 خیلی وقت بود که بهت فکر نکرده بودم از وقتی رفتی ذهنمو از خاطراتت پاک کردم هیچوقت نتونستم رو در روت احساسمو بهت بگم همیشه دلم می خواست از طریق وبم حرفامو احساساتمو بهت بگم اما چه حیف که نمی فهمیدی شاید من بلد نبودم خوب بیانشون کنم من ...

 

از تو برای تو می نویسم برای تو که بهترینی برای تو که وجودت پاکتر و زلا لتر از آب است برای تو که مهربانترینی برای تو که دستهایت گرمتر از حرارت خورشید است برای تو که همیشه می مانی درون سینه ام قول می دهم با تو و برای تو زندگی کنم ...

                      raha

                                                                ........   رها  ......... 

                                                                                                   

 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 19:56 توسط جمشید | |
 

در گذشته سنگ شکن فقیری بود که زیرآفتاب و باران، روزگار را به خرد کردن سنگ های کنار جاده می گذرانید.روزی با خود گفت:"آه!اگر می توانستم ثروتمند شوم،آن وقت می توانستم استراحت کنم." فرشته ای در آسمان پرسه می زد. صدایش را شنید و به او گفت:" آرزویت اجابت باد"همین طور هم شد. سنگ شکن فقیر ناگهان خود را در قصری زیبا یافت که تعداد زیادی خدمتکار به اوخدمت می کردند. حالا می توانست هزچقدر که می خواست استراحت کند. اما روزی آمد که سنگ شکن به این فکر افتاد که تا نگاهی به آسمان بیندازد. آن وقت چیزی را دید که هرگزبه عمرش ندیده بود:خورشید را! آهی کشید و گفت:"آه!اگر می توانستم خورشید شوم، دیگر این همه خدمتکار موی دماغم نبودند!" این بار هم فرشته ی مهربان خواست او را خوشحال کند. به او گفت:"خواسته ات اجابت باد!"اما وقتی آن مرد خورشید شد، ابری از برابر او گذشت و درخشش او را تیره و تار کرد. با خود فکر کرد:" ای کاش ابر بودم! ابر از خورشید هم نیرومندتر است!"اما این خواسته اش هم که اجابت شد، باد وزید و ابر را در آسمان پراکند."دلم می خواهد باد باشم که هر چیزی را با خود می برد." فرشته با کمال میل خواسته اش را اجابت کرد. اما به باد بی پروا و خشمگین که تبدیل شد، به کوه برخورد که در مقابل باد هم تکان نخورد. کوه که شد، متوجه شد که کسی با کلنگ پایه اش را خرد می کند. گفت:" کاش می توانستم آن کسی باشم که کوه ها را خرد می کند."

فرشته برای آخرین بار خواسته اش را اجابت کرد. چنین شد که سنگ شکن دوباره خود را کنار جاده و در همان قالب پیشین کارگر ساده ای که بود ، یافت و دیگر پس از آن زبان به شکوه نگشود. پس نتیجه میگیریم قسمت را باید پذیرفت چون صلاح ما در آن است.

/زیبا تر از زشتی/

 

دو سه روزیست که ایمان مرا دزدیدند
سفره باز است ولی نان مرا دزدیدند
جرمم این بود که هی تکیه به باران دادم
بی سبب نیست که از چشم خودم افتادم
من از اون پنجره دیدم که می بردندم
خوره ها روح مرا چنگ زنان می خوردند
شاخه ای نور بدستم بده تا سیر شوم
پر نمانده ست که من نیز
زمین گیر شوم

«ستاره ای در شب» 

      

 

پسربچه ای وارد یک بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست. پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد. پسر بچه پرسید:«یک بستنی میوه ای چند است؟» پیشخدمت پاسخ داد: «50سنت». پسربچه دستش را در جیبش برد و شروع به شمردن کرد. بعد پرسید: «یک بستنی ساده چند است؟؟»

در همین حال، تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند. پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد:«35 سنت».پسر دوباره سکه هایش را شمرد و گفت:«لطفاً یک بستنی ساده». پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال کار خود رفت. پسرک نیز پس از خوردن بستنی، پول را به صندوق پرداخت و رفت..

وقتی پیشخدمت بازگشت، از آنچه دید، حیرت کرد. آنجا در کنار ظرف خالی بستنی، 2 سکه ی 5 سنتی و 5 سکه ی 1 سنتی گذاشته شده بود- برای انعام پیشخدمت.


  /زیبا تر از زشتی/                   

                 

                       

  موسیقی تصویر انتخابی من    


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:10 توسط جمشید | |
 

 عیدیه عاشق شدیم .شکست خوردیم.نفله شدیم. حالام نشستیم سرجامون بازم میگیم سلام...

 

                                  tmam

 نشد..........................................................................................................................

 اما به نظر من اگه یه نفر رو انتخاب کنی و به چشم دوست داشتن نیگاش  کنی و یاد بگیری که دوسش داشته باشی  و فقط واسه اون باشی و ازش بخوای که اونم همیشه واسه تو باشه و یادش بدی دوست داشته باشه و....هر دوتاتون قبول کنید و به تفاهم برسید............... یه پنجره به اندازه خوشبختیتون وا میشه که از دیدن قشنگیاش صد سال هم خسته و زده نمیشین... اونموقه است که نه دیگه آره و اونا ... فقط حس قشنگ خوشبختی و اینکه دنیا چه قذه خوشمله و..میاد سراغتون و ........................................

 آره 

 

 

                                           عید آمد و من گالش نو دارم....  

                                  به نام ايزديكتا و به نام ايران اين زيباترين سرزمين
                                         سال پرچم ...شير و خورشيد
                                  بر تمام ايرانيان و پارسي گويان جهان خجسته باد .
                                         نوروز 87 رو بهتون تبریک میگیم
                                  امیدوارم که سال پربار و پرامیدی داشته باشین
                                            در پناه آفریدگار عشق باشید....

                            


 کوه بلندي بود که لانه عقابي با چهار تخم، بر بلنداي آن قرار داشت. يک روز زلزله اي کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که يکي از تخم ها از دامنه کوه به پايين بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه اي رسيد که پر از مرغ و خروس بود.
مرغ و خروس ها مي دانستند که بايد از اين تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پيري داوطلب شد تا روي آن بنشيند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنيا بيايد. يک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بيرون آمد . جوجه عقاب مانند ساير جوجه ها پرورش يافت و طولي نکشيد که جوجه عقاب باور کرد که چيزي جز يک جوجه خروس نيست. او زندگي و خانواده اش را دوست داشت اما چيزي از درون او فرياد مي زد که تو بيش از اين هستي. تا اين که يک روز که داشت در مزرعه بازي مي کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج مي گرفتند و پرواز مي کردند. عقاب آهي کشيد و گفت اي کاش من هم مي توانستم مانند آنها پرواز کنم.
مرغ و خروس ها شروع کردند به خنديدن و گفتند تو خروسي و يک خروس هرگز نمي تواند بپرد اما عقاب همچنان به خانواده واقعي اش که در آسمان پرواز مي کردند خيره شده بود و در آرزوي پرواز به سر مي برد. اما هر موقع که عقاب از رويايش سخن مي گفت به او مي گفتند که روياي تو به حقيقت نمي پيوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.
بعد از مدتي او ديگر به پرواز فکر نکرد و مانند يک خروس به زندگي ادامه داد و بعد از سالها زندگي خروسي، از دنيا رفت.
توهماني که مي انديشي، هرگاه به اين انديشيدي که تو يک عقابي به دنبال رويا هايت برو..

 
 
 
....
آنگاه مرد توانگري گفت: با ما از دهش سخن بگو و او پاسخ داد:‏
هستند كساني كه از بسياري كه دارند اندكي مي دهند، آن هم براي نام نيك و اين خواهش پنهان بخشش آنها را آلوده مي سازد.
هستند كساني كه اندكي دارند و همه را مي دهند، اين افراد به زندگي باور دارند ودستشان هرگز تهي نمي شود.
هستند كساني كه با شادي مي بخشند و پاداش آنان همانا شادي است،
هستند كساني كه با درد مي بخشند و آن درد تعميد آنهاست.
هستند كساني كه مي بخشند و از آن دردي نمي كشند، حتي شادي هم نمي خواهند و نظري به ثوابت هم ندارند، اينها چنان مي بخشند كه در آن دره دوردست بته گلي عطر خود را در فضا مي پراكند، با دست اين كسان است كه خداوند سخن مي گويد و از پس چشم اين افراد است كه او به زمين لبخند مي زند.
بخشش در برابر خواهش نيكوست اما دهش بي خواهش و از روي دانش نيكوتر و براي بخشندگان شادي جستجوي كسي كه بستاند از شادي دهش بيشتر است.
تو بارها گفته اي خواهم داد اما به آنكه سزاوار باشد، درختان باغ تو چنين نمي گويند و گله هاي چراگاه تو نيز هم، آنها مي بخشند تا زندگي كنند زيرا براي آنان نبخشيدن همان است و مردن همان.
بي گمان كسي که شايسته دريافت روزها و شب هاي خود باشد، سزاوار دريافت دهش تو نيز هست و آنكس كه شايسته نوشيدن از درياي زندگي بوده باشد، سزاوار است كه جام خود را از جوي باريك تو نيز پر كند.
نخست كاري كن كه سزاوار بخشيدن و داراي دست دهش باشي، زيرا براستي زندگي است كه به زندگي مي دهد و تو كه خود را دهنده مي انداري شاهدي بيش نيستي.
"کتاب «پيامبر»، اثر جبران خليل جبران
 
نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 23:44 توسط جمشید | |
 

درون قلبم چیزی را احساس میکنم که فرا سوی درک من است فقط احساسش میکنم و میدانم که او مرا میداند.

 

                

 

                     ما از بزرگانمون آموختیم که در صورت اشتباه صادقانه بگیم،معذرت میخوام....

 

 

                   یه دایره تو ذهنتون ترسیم کنید ، میتونید چند تا برداشت ازش داشته باشید ؟

 

                            توپه؟ بشقابه؟ خورشید و ماهه؟  یه سکه ست؟ دایره قسمته؟ ...


۱- یکی میگه توپ
۲- یکی میگه بشقاب
۳- یکی میگه خورشید
۴- یکی میگه ماه و 25تومنی
۵- یکی هم میگه کره زمین ووو
۶- یکی میگه دایره قسمت.........
۷-.........................................

 

 دوستان عزیز .. به نظر من، زندگی رو هر رقم ببینیم  واقعا همونجوریه و نمیشه شک، یا بهش بی اعتنایی کرد...

 

                                                (تو زنده ای پس وجود داری)

 

  یه پنجره رو به افکار دوستانمون باز شده تا ببینیم هر کسی میتونه چه دل گرمی  واسه  زندگی داشته باشه و  مردم با چه تفکری زندگی خودشونو می سازن....نظر شما دوست عزیز چیه؟

 

                                          من شخصا دايره رو زندگی ميبينم و :

 

 

              زندگی رو توی شاعری             توی ازدواج               توی موسیقیو عشقو عبادت....

 

                           راستی کی تونسته از این دایره تا به حال خارج بشه ؟   

   

                                                   

 آلبرت انيشتين می گه : عشق مثل ساعت شنی می مونه ،همزمان که قلبتو پر می کنه مغزتو خالی می کنه........

تنبلی همزمان که جسمت رو پر انرژی میکنه انرژی رو از روحیت میگیره...یه روح بی انرژی انگیزه زندگی نداره و یه آدم بی روح از جریان زندگی حذف میشه ...

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 19:29 توسط جمشید | |
 

یه روز یه دانشمند یه آزمایش جالب انجام داد... اون یه آکواریم شیشه ای ساخت و اونو با یه (دیوار شیشه ای ) دو قسمت کرد .
تو یه قسمت یه ماهی بزرگتر انداخت و در قسمت دیگه یه ماهی کوچیکتر که غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگه بود .
ماهی کوچیکه تنها غذای ماهی بزرگه بود و دانشمند به اون غذای دیگه ای نمی داد... او برای خوردن ماهی کوچیکه بارها و بارها به طرفش حمله می کرد، اما هر بار به یه دیوار نامرئی می خورد. همون دیوار شیشه ای که اونو از غذای مورد علاقش جدا می کرد .
بالا خره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچیک منصرف شد. او باور کرده بود که رفتن به اون طرف آکواریوم و خوردن ماهی کوچیکه کار غیر ممکنیه .
دانشمند شیشه ی وسط رو برداشت و راه ماهی بزرگه رو باز کرد اما ماهی بزرگه هرگز به سمت ماهی کوچیکه حمله نکرد. اون هرگز قدم به سمت دیگر آکواریوم نگذاشت .
میدانید چرا؟
اون دیوار شیشه ای دیگه وجود نداشت، اما ماهی بزرگه تو ذهنش یه دیوار شیشه ای ساخته بود. یه دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود اون دیوار  (باور خودش)  بود. باورش به محدودیت. باورش به وجود دیوار. باورش به ناتوانی .
ما هم اگه خوب خودمون رو جستجو کنیم، کلی دیوار شیشه ای پیدا می کنیم که نتیجه ی مشاهدات و تجربیات بد خودمون یا دیگرانه و خیلی هاشون هم اون بیرون نیستن و فقط تو ذهن خود ما وجود دارند ..

نتیجه:تنهایی فقط زیبنده خداست و اونه که ما رو جفت آفریده ... بیاین این بعضی دیوارارو بر داریم و صمیمانه به اونی که خیلی دوسش داریم و تا حالا نشده که  بهش ابراز علاقه کنیم ،بگیم ...سلام ........

 

 

                   

  

 

                  http--www.persianv.com-photo-albums-card postal asheghane-normal_card_postal-persianv.com_(43).jpg

 

هشت موضوع شگفت انگيز از زندگي آلبرت انيشتن،

هشت موضوع شگفت انگيز از زندگي آلبرت انيشتن، كه شما هيچ گاه آنان را نمي دانستيد. بله،همگي ما مي دانيم كه انيشتن اين فرمول[e=mc2] را كشف كرد. اما واقعيت آن است كه چيز هاي كمي در مورد زندگي خصوصي اش مي دانيم...

1-او با سر بزرگ متولد شد

وقتي انيشتن به دنيا آمد او خيلي چاق بود و سرش خيلي بزرگ تا آنجايي كه مادر وي تصور مي كرد، فرزندش ناقص است،اما او بعد از چند ماه سر و بدن او به اندازه هاي طبيعي بازگشت.

2-حافظه اش به خوبي آنچه تصور مي شود، نبود

مطمئنا انيشتن مي توانسته كتابهاي مملو از فرمول و قوانين را حفظ كند،اما براي به ياد آوري چيز هاي معمولي واقعا حافظه ضعيفي داشته است. او يكي از بدترين اشخاص در به ياد آوردن سالروز تولد عزيزان بود و عذر و بهانه اش براي اين فراموشكاري، مختص دانستن آن [تولد ]براي بچه هاي كوچك بود.

3-او ازداستانهاي علمي-تخيلي متنفر بود

انيشتن از داستانهاي تخيلي بيزار بود. زيرا كه احساس مي كرد ،آنها باعث تغيير درك عامه مردم ازعلم مي شوند و در عوض به آنها توهم باطلي از چيز هايي كه حقيقتا نمي توانند اتفاق بيفتند ميدهد.
به بيان او "من هرگزدر مورد آينده فكر نمي كنم،زيراكه آن به زودي مي آيد. به اين دليل او احساس مي كرد كساني كه بطور مثال بشقاب پرنده ها را مي بينّند بايد تجربه هايشان را براي خود نگه دارند.

4-او در آزمون ورودي دانشگاه اش رد شد

درسال 1895 در سن 17 سالگي،انيشتن كه قطعا يكي از بزرگترين نوابغي است،كه تا كنون متولد شده،در آزمون ورودي دانشگاه فدرال پلي تكنيك سوييس رد شد.
در واقع او بخش علوم ورياضيات را پشت سر گذاشت ولي در بخش هاي باقيمانده، مثل تاريخ و جغرافي رد شد.وقتي كه بعدها از او در اين رابطه سوال شد؛او گفت:آنها بي نهايت كسل كننده بودند، و او تمايلي براي پاسخ دادن به اين سوالات را در خود آحساس نمي كرد.

5 علاقه اي به پوشيدن جوراب نداشت-انيشتن

انيشتن در سنين جواني يافته بود كه شصت پا باعث ايجاد سوراخ در جوراب مي شود.سپس تصميم گرفت كه ديگر جوراب به پا نكند و اين عادت تا زمان مرگش ادامه داشت.
علاوه بر اين او هرگز براي خوشايند و عدم خوشايند ديگران لباس نمي پوشيد، او عقيده داشت يا مردم اورا مي شناسند و يا نمي شناسند.پس اين مورد قبول واقع شدن[آن هم از روي پوشش] چه اهميتي ميتواند داشته باشد؟


6-او فقط يكبار رانندگي كرد

انيشتن براي رفتن به سخنراني ها و تدريس در دانشگاه، از راننده مورد اطمينان اش كمك مي گرفت. راننده وي نه تنها ماشين اورا هدايت مي كرد، بلكه هميشه در طول سخنراني ها در ميان،شنوندگان حضور داشت.
انيشتن، سخنراني مخصوص به خود را انجام مي داد و بيشتر اوقات راننده اش، بطور دقيقي آنها را حفظ مي كرد.
يك روز انيشتن در حالي كه در راه دانشگاه بود، باصداي بلند در ماشين پرسيد:چه كسي احساس خستگي مي كند؟
راننده اش پيشنهاد داد كه آنها جايشان را عوض كنند و او جاي انيشتن سخنراني كند،سپس انيشتن بعنوان راننده او را به خانه بازگرداند.
عدم شباهت آنها مسئله خاصي نبود.انيشتن تنها در يك دانشگاه استاد بود، و در دانشگاهي كه وقتي براي سخنراني داشت، كسي او را نمي شناخت و طبعا نمي توانست او را از راننده اصلي تمييز دهد.
او قبول كرد، اماكمي ترديد در مورد اينكه اگر پس از سخنراني سوالات سختي از راننده اش پرسيده شود، او چه پاسخي خواهد داد، در درونش داشت.
به هر حال سخنراني به نحوي عالي انجام شد، ولي تصور انيشتن درست از آب در آمد.دانشجويان در پايان سخنراني انيتشن جعلي شروع به مطرح كردن سوالات خود كردند.
در اين حين راننده باهوش گفت "سوالات بقدري ساده هستند كه حتي راننده من نيز مي تواند به آنها پاسخ گويد"سپس انيشتن از ميان حضار برخواست وبه راحتي به سوالات پاسخ داد،به حدي كه باعث شگفتي حضار شد.

7-الهام گر او يك قطب نما بود

انيشتن در سنين نوجواني يك قطب نمابه عنوان هديه تولد از پدرش دريافت كرده بود.
وقتي كه او طرز كار قطب نما را مشاهده مي نمود، سعي مي كرد طرز كار آن را درك كند. او بعد از انجام اين كار بسيار شگفت زده شد.بنابر اين تصميم گرفت علت نيروهاي مختلف در طبيعت را درك كند.

8-راز نهفته در نبوغ او

بعد از مرگ انيشتن در 1955 مغز او توسط توماس تولتز هاروي براي تحقيقات برداشته شد.
اما اينكار بصورت غير قانوني انجام شد.بعدها پسر انيشتن به او اجازه تحقيقات در مورد هوش فوق العاده پدرش را داد.
هاروي تكه هايي از مغز انيشتن را براي دانشمندان مختلف در سراسر جهان فرستاد. از اين مطالعات دريافت مي شود كه مغز انيشتن در مقايسه با ميانگين متوسط انسانها،مقدار بسيار زيادي سلولهاي گليال كه مسئول ساخت اطلاعات هستند داشته است.همچنين مغز انيشتن مقدار كمي چين خوردگي حقيقي موسوم به شيار سيلويوس داشته، كه اين مسئله امكان ارتباط آسان تر سلولهاي عصبي را بايكديگر فراهم مي سازد.
علاوه بر اينها مغز او داراي تراكم و چگالي زيادي بوده است و همينطور قطعه آهيانه پاييني داراي توانايي همكاري بيشتر با بخش تجزيه و تحليل رياضيات است

 

                        

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 1:47 توسط جمشید | |
                                        شیعگی تنها نماز و روزه نیست 
                                            آب تنها در میان کوزه نیست

 

                                         

 " امید بستن، خطر ناامید شدن را در بر دارد و تلاش کردن، خطر شکست خوردن را ! ". ولی باید خطر کرد، زیرا بزرگترین خطر در زندگی، خطر نکردن است! آدمی که خطر نمی کند، یعنی هیچ کاری نمی کند؛ هیچ چیز ندارد؛ هیچ چیز نیست و هیچ چیز هم نمی شود. شاید از رنج و اندوه اجتناب کند، ولی نه یاد می گیرد، نه احساس می کند، نه عوض می شود، نه رشد      می کند، نه عاشق می شود و نه زندگی می کند. او با یقین های بی اساس به زنجیر کشیده شده است و با یک برده فرقی ندارد، او آزادیش را به باد داده است. آن یقینی که انسان را از خطر کردن می ترساند، حقه است. انسان فقط هنگامی واقعاً آزاد است که بتواند خطر کند و به تمام اشتباهاتی که همه گفته اند بله، بگوید نه. امتحان کنید و ببینید چه می شود.

 

   "     دکتر لئوبوسکالیکا    "

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 23:38 توسط جمشید | |
 

            

    وقتی از بیرون به خودم يه  نیگا میندازم، اصـــــــــــلا  جایی واسه امید واری پیدا نمیکنم، اما وقتی به درونم نیگا میکنم... اینگار کسی یه چک امضا کرده به مبلغ کل آرزوهام  ....و...  همش میگه حوصله کن داره یواش، یواش،يواش مــوعد وصولش از راه میرسه  ...  اینجاست که آدم بچه میشه و از روی   اطمینانی که به دلش کرده ورجه وورجه میکنه و لغاض پراکنی میکنه ، چرا که میدونه بیمس.همه میگن خوش به حالش دنیا رو غمش نیست .نمیدونن یه فرشتــــس... یه فرشته که واسه منه زمینیه عبوس فرستاده شده که بهم بگه،  بابا خدا شاهده همینه،  باید بتونی مثه آدم زندگی کنی، زندگی کن،  دوست داشته باش، خوب فکر کن ،عاشق شو ،حرف درست بزن، آواز بخون، برقص، دیونه شو ،گریه کن، بخند و.... اما درستو به جای  خودش، بسنج ، بشناس ، بخواه ...نمیدونم میشه  يه فرشته شد؟ یه آدم فرشته ...اینجاس که امیدواریم بشه دلمونم گرمه...

خدا جونم ؛ اگه اين آدمه شيم ،نکنه یه همچین آدمی رو تنهاش بذاریها ....میدونی که این جور آدما تو چشن و همه زیر نظر دارنشون اگه اجازه شکسته شدن دلشونو بدی ، نمی گن که خدا نخواست ، میگن  دیگه تحملش واسمون سخته نمیتونم اجازه میخایم دلمون بشکنه و فقط واسه این گریه کنیم که فهمیدیم ، اگه با ما نباشی ما واقعا تنهائیم............ جمشید

                    tvaji 

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 13:4 توسط جمشید | |
 

همیشه فکر کن درون یه دنیای شیشه ای زندگی میکنی, پس سعی کن به طرف کسی سنگ پرتاب نکنی چون اولین چیزی که میشکنه دنیای خودته!..

                                                         گفتگو با خدا

                               خدا از من پرسید؟دوست داری با من صحبت کنی؟

                               گفتم اگه شما وقت دارید. خدا لبخندی زد و پاسخ داد ؛

زمان من ابدیت است...چه سوالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی ؟ من سوال کردم  چه چیزی در ادمها شما را بیشتر متعجب می کند

جواب داد این که از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و دوباره ارزوی این را دارند که روزی بچه شوند

این که سلامتی خود را به خاطر بدست اوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره بازیابند

اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند ، خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت پس من گفتم یه نصیحت کن

 گفت؛ اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان میبرد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند و افزودم چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند

                                                 خدا لبخندی زد و گفت

                                     فقط این که بدانند من اینجا هستم همیشه  

                                                        دریاچه پریشان

            darya

 

نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 13:45 توسط جمشید | |
 

                                       http--tarfand.weblogs.us-uploads-1171524528.jpg

                                      پرچم زمان کوروش کبير 559 سال پيش از ميلاد

 

حرفهایی هست برای نگفتن
حرفهایی که هر گز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آویزند
حرفهای خوب و بزرگ وماورایی
همین هایند.....
سرمایه هر کس به اندازه حر فهایی است که برای گفتن دارد......
                                                                                           دکتر شریعتی

 

 

                        

 

خوشا به حال نهنگ ها که تو اقیانوسند ، خودشان بزرگند و عشقشان بزرگتر، چرا که دروغ نمی دانندو صداقت بیانشان کلامشان را سنگین نکرده ،صدای دلشان تا فرسنگها به آسانی شنیده میشود،  خوشا به حال نهنگ ها که میدانند چرا خانواده باید در ساحل کوچ ابدیت را شروع کند...

خودکشی نهنگ ها گناه نیست؛ معنای دوست داشتن  حقیقی است ، خود را فدا کردن،... عاشق بودن،...  احساس یکی شدن،...  در عشقت خودت رو گم کردن،...

 خوشا به حال نهنگ ها که میدانند حقیقت چیست و دروغ در زندگی شان معنا ندارد، خوشا به حال نهنگ ها که آزادانه در زندگی شنا میکنند و عاشقانه در آتش عشق هم می پیچند،چنان صادقانه در عشق بیتابند که خدا را از این آفرینششان به وجد می آورند... خوشا به حال نهنگ ها ی همیشه عاشق...

                                                                                                                جمشید

 

 

نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 3:39 توسط جمشید | |
  

 چی شده واسه داشتنه یه دوگوله گلی آه نمی کشیم؟
چی شده دیگه مامانا واسه نون پختن دور هم جمع نمیشن؟
راستی کرسی چیه که هر شب دورش همه قصه میگفتن؟
قصه های قشنگه مامان و بابا بزرگا مون چی چی شدن؟
چرا آدما دیگه واسه ابراز علا قشون  نامه نمی نویسن...
جمشید

      

دخترک کوری نامزدی داشت ، آنها همدیگر را خیلی دوست داشتند.روزی دخترک آرزو کرد که ایکاش چشم  داشتم و می توانستم او را ببینم .یکروز کسی به دخترک چشم هدیه کرد ، او دیگر میتوانست ببیند .رفت پیش نامزدش و دید که اوکور است ،دل سرد شد و خواست که اورا ترک کند ، پسرک قبول کرد به او گفت :فقط ازتو خواهشی دارم .دخترک گفت :بگو پسرک گفت :   گلم مواظب چشمهای من باش......................................

 

                      

                                                      چه صداقت زیباست...

وقتی در کنار دریا ایستاده و محو زیبایی او می شوی و اهنگ برخورد امواج سیمگون اب دریا به اسانی به گوش تو می رسد یا وقتی پنجه ای استادانه بر سیمهای ویلون می لغزد و نغمه ای جانسوز سامعه تو را نوازش می دهد.هیچ می دانی چه می گوید؟او سرود عشق و رمز زندگی را می خواند...                  رسول

      

 

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 21:13 توسط جمشید | |
 

 

           http--i12.tinypic.com-6o31xg6.jpg

 

                          مي دونم برات عجيبه اين همه اصرار و خواهش
                            اين همه خواستن دستات بدون حتي نوازش
                             مي دونم که خنده داره واسه تو گريه ي دردم
                                مي گذري از من و ميري اما باز من برمي گردم
                                  مي دونم برات عجبيه من با اون همه غرورم
                                    پيش همه ي بديهات چه جوري بازم صبورم
                                    مي دونم واسه ات سواله که چرا پيشت حقيرم
                                       دور مي شي منو نبيني باز سراغتو مي گيرم
                                     مي دوني چرا هميشه من بدهکار تو ميشم
                                  وقتي نيستي هم يه جوري با خيالت راضي مي شم
                                مي دوني واسه چي از تو بد مي بينم و مي خندم
                             تا نبيني گريه هامو هر دو چشمامو مي بندم
                             چاره اي جز اين ندارم آخه خون شدي تو رگ هام
                              مي ميرم اگه نباشي بي تو من بدجوري تنهام
                                مي دونم يه روز مي فهمي روزي که دنيا رو گشتي
                                    من چه جوري تو رو خواستم تو چه جور ازم گذشتي

  

                                               

                                         

  کلبه ای دارم من      

 که به اندازه تنهایی من جا دارد 

  و بر آن نور خدا می تابد      

  باغ ابری دارم                

  پره از شبنم عشق 

  پره از رازو نیاز               

  دل رویایی من                     

  به کجا مینگرد؟                     

                جمشید  

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 1:39 توسط جمشید | |
 

 

زنی زیبا می رفت .مردی او را دید و دنبال او روان شد زن پرسید ؛که چرا دنبال من می آیی؟ مرد گفت: عاشقت شده ام. زن گفت: بر من عاشق شدی ،خواهر من از من خوبتر است واز پشت سر من می آید برو و بر او عاشق شو. مرد از آنجا برگشت و زنی بد صورت دید. بسیار نا خوش گردید و باز نزد زن رفت وگفت : چرا دروغ گفتی ؟ زن گفت تو راست نگفتی . اگر عاشق من بودی پیش دیگری چرا می رفتی ...

 

من عشق را در تو

تو را در دل

دل را در موقع تپیدن

وتپیدن را به خاطر تو دوست دارم

من غم را در سکوت

سکوت را در شب

شب را در بستر

وبستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم

من بهار را به خاطر شکوفه هایش

زندگی را به خاطر زیبایی اش و زیباییش را به خاطر تو دوست دارم 

 

             

aa

...شبی خواب ديدم درطول ساحل با پروردگارم قدم ميزنم.
سراسر آسمان صحنه هايي از زندگي ام را نشان ميداد.براي هر صحنه ،به دو رديف رد پا روي شن توجه کردم . يکي به من تعلق داشت وديگري به خداوند.
وقتي آخرين صحنه در مقابلم نمايان شد،باز به رد پاها نگريستم.فقط يک رديف رد پا باقي مانده بود.
همچنين متوجه شدم که اين در بدترين واندوه بارترين اوقات زندگي ام اتفاق افتاده بود .مضطرب شدم واز پروردگار پرسيدم:
پروردگارا،تو گفتي که از هنگامي که من تصميم گرفتم از تو پيروي کنم ،تو تمام راه را با من گام خواهي برداشت،اما من متوجه شدم که در طي سخت ترين اوقات زندگي ام فقط يک رد پا وجود دارد،نمي فهمم چرا،وقتي به تو بيشتر احتياج داشتم ،تو مرا ترک کردي ؟؟؟
پروردگار پاسخ داد:فرزند عزيزم ،من تو را دوست دارم وهرگز رهايت نمي کنم.
 در دوران آزمون ورنج تو وقتي فقط يک رديف رد پا مي بيني،
 زماني است كه من تو را در آغوشم مي بردم....                             رها
 
نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 22:34 توسط جمشید | |

خیلی خوش آمدید

welcomی اين وبلاگ:

خدمات وبلاگ نویسان